باز غروبی نزدیک........باز زمزمه ای دور......این غروب چه دارد که من شیفته اش هستم.....این پاییز چه
دارد که من عاشقش شدم.........این باران چه داشت که..............من لرزیدم......از شوق لرزدم......
ابرهای دلگیر.......صدای اسمان..........و بعد از ان نم نم ...باران......بوی تر شدن پی در
پی..............بوی نم....عجب حس زیبایی دارد این نم و این تر شدن........
کاش باران بیاید........کاش پاییز ۶ ماه بود.......نمیدانم چرا گفتم شش ماه .........شش ماه کم است کاش همیشه پاییز بود....
به قول استاد فیزیک...........همواره!!!!!!!........پاییز بود
باران را دوست دارم....
باید باران بیاید.........نه چرا گفتم باید.......من بایدها را دوست ندارم......اجبار را دوست ندارم....
ولی باران بیاید.........
دلم میگیرد از این ابرهایی....که اسمان زیبایم را میپوشانند...........اما فکر باران بعد از ابر عاشقم میکند.......پس ابرها را هم دوست دارم........
عجب استدلالی کردم........اما نه فکر باران بعد از ابر را بیشتر دوست دارم.........کتاب سهراب را دوست دارم......نوشته های شریعتی مرا دگرگون میکند........گویی روی خاک...تنها هستم........و غریب
و زندگی انیشتن مرا شیفته میکند...........چه اهنگ موزونی...زیر نوای ویالون البرت موجود بود............که حتی در ان لحظه....تمام فکرش فیزیک بود.......و جذب......و جذب.....
جدیدا به سرم زده زندگی نیوتن را هم بخوانم..........که خواهم خواند....
ادمهای تنها و سخت را دوست دارم...
خودم هم ادم تنهایی هستم........این را از کودکیم مادرم به یاد دارد......که زیاد با بچه های هم سنم قاطی نمیشدم........من که یادم نیست.....
امروز هم با تمام لبخندها.....با تمام....ادم ها..........با تمام.....سختی ها تنها هستم.....که این تنهایی را در درون خودم...حل کرده ام.....و عاشقش هستم.....افسرده نیستم......اما تنها هستم...
همیشه میخندم.....و با انرژی هستم......اما تنها هستم.........همیشه دوستانم.....زیاد هستند اما........تنها هستم....کسی نمیتواند.....و نتوانسته وارد این تنهایی زیبایم شود.....
چون من اجازه نمیدم......کسی وارد این حریمم شود.....و من نمیزارم کسی به تنهایی عمیقم پی ببرد............چون برای بدست اوردنش...ریاضت کشیدم.......
و سختی ها را تحمل کرده ام........و اگر در غوغایی از توهمات باشم........باز در درون تنهایم.....و کسی از درونم ...با خبر نیست...........البته.......باز یادم رفت که من تنهایم...اما با عظمت بزرگم تنهایم..............
عجب کلمه ای شد
عظمت بزرگ
شاید اگر خانوم قریشی بود...میگفت:این کلمه اشتباه است......چون عظمت خودش پر است از بزرگی.........دیگر عظمت بزرگت چیست؟؟؟؟
و حتما خانوم قریشی میگفت:کلمه ات ایراد دارد...اما نه...من دوست دارم با خدایم...بدون دستور زبان فارسی..........و بدون این علم حسابگر مصلحت اندیش.....سخن بگویم......اصلا دوست دارم سخنم پر باشد از ایراد.....خدا که ایراد ها را نمیبیند.......اخر خدا مثل ما کوچک نیست......
ما کوچکیم و تاب....نداریم.......خدا نه...
اری دوست دارم با خدا بدون هیچ حدی سخن بگویم......دوست دارم مثل بچگی هایم که اگر نمره ی بدی میگرفتم.....و با خدا قهر میکردم باز هم اگر پیش امد با خدا قهر کنم......
چه کسی میتواند بگوید من کفر میگویم.........نه هیچ کس حق ندارد.......مرا کافر بخواند.....
هیچ کس.....
اری من با خدایم قهر میکنم......و حتی گاهی اوقات از دستش گریه میکنم....
اما.....در تمام ان لحظات هم......دوستش دارم...و عاشقانه میپرستمش
هر کس بگوید من کافرم............من او را کافر میخانم.....اری او کافر است.....
عجب با کلمات بازی میکنم.....
عجب....
لب پنجره میروم......تا ادامه ی پست را بنویسم.......شب است......ستاره ها را میبینم....
* . * . *
* . * . *
* . * . *
چه زیبایند از دور......چه زشتند از نزدیک....
چه با اطمینان من حرف میزنم......و چه زود باور کردم که درست دیدم....چه ادم جالبی هستم من....خودم نظر میدهم و خودم هم محاکمنه میکنم
................................
ولی بدون ترس سخن میگویم......ترسی از انتقاد...ندارم......اما من ان زشتی ستاره ها را هم دوست دارم......البته اگر از نزدیک زشت باشند......!!!!!!!
یاد شعر فروغ افتادم.......
ای ستاره ها مگر شما هم اگهید...
از دورویی و جفای ساکنان خاک....
که این چنین به قلب اسمان نهان شدید
ای ستاره ها...... ستاره های خوب و پاک
به قول دکتر گویا سرشته مرا با شعر سرشته اند............عجب جمله ای شد ...خانوم قریشی عزیز ...نیستی تا ببینی شاگردت....چه بی پروا دستور زبانت را به بازی گرفته......نکند با این حرفها مدیون تو و انچه یادم دادی شوم........؟؟؟؟
پس چرا خود را مدیون میکنم.....البته من همیشه مدیون شما هستم...
به خاطر چیز هایی که بلدم........ و چیز هایی که بلد نیستم..... (منظورم چیز هاییست که تو یادم دادی و من .....در اموختنش کوتاهی کردم.....)
من تمام معلم های ادبیاتم را دوست دارم.........مخصوصا معلمی که......برای همیشه......از این خاک رفت.........یاد خانوم اقایی عزیز.....
که زنگهای ادبیاتم با تو بهترین زنگهای زندگیم بود......
یادت بخیر خانوم اقایی.....یادت از بین تمام شعر هایی که یادم دادی بخیر.....یادت از بین تمام نصیحت
هایی که در حقم کردی بخیر.......یادت بخیر که میگفتی.....معصوم.....تو لوسی........ولی خانوم
اقایی.....کاش بودی تا ببینی این معصوم لوس...بزرگ شده.....سخت شده.....و پر طاقت شده........
یاد ان شعری که در دفترم نوشتی با ان خط گیرا بخیر.........و هنوز به دیوار اتاقم دارمش............ولی بی
قاب.....
ان شعر همیشه یادی از یاد تو میکند
نمیدانم چه شد که پستم ختم شد به یاد تو........
روحت شاد
که طلوع کردی بعد از غروبی خاکی.......
اینم همون شعری که برای من نوشتی و گفتی دوستت دارم.....
دلم جز مهر مهرویان....طریقی بر نمیگیرد
ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد....
چه خوش صید دلم کردی....بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد....