تبليغاتX
مینویسم و فضا

مینویسم و فضا

عادت نکن به فراموشی"به ساده گذشتن"عادت نکن به نور"به دل بریدن,رفتن,عادت نکن به عشق,عادت نکن به من

امید داشته باش که خوبی,زلالی ........پاکی ,اروم باش و امیدوار

 

گاهی وقتا دلم دریا میخادودوس دارم برم بشینم لب اون ابی بی انتهای صاف و ساده

گاهی وقتا دلم ارامش میخاد.........دلم یه دل صاف میخاد که فقط و بدون هیچ فکری.......باهام باش.....

گاهی وقتا دلم دریا میخاد.....واسه همینم این عکسارو گزاشتم ایبجا..... شاید هیچ ربطی نداشته باشه

اما همین که منو اروم میکنه خودش دنیایی.....................................

 به چشمی اعتماد کن که به جای صورت خود درونتو میبینه... به دلی دل بسپار که

جای خالی برای توداشته باشد... و دستی را دوست داشته باش که باز شدن را بهتر

از مشت شدن بلد باشد...

وقتی تو زندگی به در بزرگ رسیدی  نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش

دیوار میذاشتن...

  فشنگترین دل. دلیه که فکر آزار بقیه ادمای این دنیارو نداره

 

 بدبختی تنها در باغچه ایست که خود ما ادما کاشتیم

 

 وقتی زندگی برامون خیلی سخت شد یادمون باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان

نمیسازه. ..

 

  قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن. ..

  نگو: شب شده است. .. : بگو صبح داره میاد

و خیلی وقتا همه چیزو بسپاریم به خدا......چون اون تنها تنها و تنها موجودیه که

میدونه چی برامون خوبه.....من همه چیزو سپردم به خدا


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم دی 1389ساعت 11:25 AM  توسط مصی  | 

ما پارسیم !!!!!!

سلام بعد از مدت ها اومدم دیگه پست بزارم...

 

ما ز بونمون پارسیه مگه نه؟؟؟؟اما میگیم فارسی

ما در کشوری زندگی میکنیم که زبانش پارسی است

اما

به ان فارسی میگویند!!!!!

چون عربی (پ) ندارد

واقعا ادم یه لحظه میره تو فکر  ؟؟؟

چرا ایرانی جماعت باید این شکلی باشه ......

 

از نسل کوروش!!!!با اون قدمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 12:21 PM  توسط مصی  | 

دیوانگیست


که از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينکه

خار يکي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم...

و
   

اینکه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينکه

يکي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها کنيم...




اين ديوانگيست ...

که اميد خود را به همه چيز از دست بدهيم

بخاطر اينکه در زندگي با شکست مواجه شده ايم ....


و   

اینکه از تلاش و کوشش دست بکشيم

بخاطر اينکه يکي از کارهايمان بي نتيجه مانده است...
 



اين ديوانگيست ...

که همه دستهايي را که براي دوستي بسوي ما دراز مي شوند رد کنيم

بخاطر اينکه يکي از دوستانمان رابطه مان را زير پا گذاشته است  ...

و
   

اینکه هيچ عشقي را باور نکنيم بخاطر اينکه

در يکي از آنها به ما خيانت شده است...




اين ديوانگيست ...

که همه شانس ها را لگدمال کنيم

بخاطر اينکه در يکي از تلاشهايمان ناکام مانده ايم...
 



به اميد اينکه در مسير خود هرگز

دچار اين ديوانگي ها نشويم...



و به ياد داشته باشيم که هميشه...

شانس هاي ديگري هم هستند



دوستي هاي ديگري هم هستند

 

عشق هاي ديگري هم هستند



   

نيروهاي ديگري هم هستند



تنها بايد قوي و پُر استقامت باشيم

و همه روزه در انتظار روزي بهتر و شادتر از روزهاي پيش باشيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:30 AM  توسط مصی  | 

چه زود داره تموم میشه....

سلام..... wedgietarianw.gif : 40 par 78 pixels.

این سری دلم تنگ....شاید تنها جایی که میشد یه جوری حرف زد که کسی نفهمه همینجاست....گفتم شاید نه اشتباه گفتم حتما همینجاست....تو صفحه ی مشکیه بلاگ خودم....برای خودم....خود خود خودم...

چی میشه که ادم این همه دلش میگیره...از دنیا...از ادما...از کسایی که فکر میکنی دوست دارن ..اما ندارن....نمیدونم شایدم دارن اما نمیتونن بروز بدن.....یا شایدم فقط میگن که دوست دارن اما واقعیتش اینه که نمیتونن دوست داشته باشن...

امروز روز تولدمه......

بزرگ شدم.....یه سال بزرگتر شدم...یه سال بیشتر میفهمم...یه سال بیشتر زندگی کردم ...با این همه یه سالم به مرگ نزدیکتر شدم.......ولش کن از مرگ حرف نزنم بهتره...

با اینکه باید خوشحال باشم اما نیستم.........چراااا؟؟؟؟؟؟

ما ادمام واسه خودمون موجودات عجیبی هستیم.....چه پر توقع ام من......دلم گرفته چون کسایی که انتظار داشتم بهم زنگ بزننو تبریک بگن زنگ نزدن.....منو یادشون رفت....دلم از این گرفته......نه از این نگرفته....نمیدونم اینجا  گاهی وقتا تنهایی اینقدر احساس میشه که به همه ی عالم دوس داری گیر بدی......به همه حتی خودت...

نمیدونم دلم واسه خودم میسوزه....

اینجا نمیگنجم...

جام خیلی خیلی تنگ.....به همون اندازه که وقتی تو غروب جمعه میری بهش زهرا.....دوس نداری بیای بیرون با اینکه خیلی خیلی دلت اونجا میگیره..اما یه حالی داره که ادم اون حال دوس داره...

حال رفتن............................حال غربت

یاد شعر لهراسبی افتادم.......اونی که مدعی بود عاشقته................

چقدر این شعرو دلم میخاد.....

دیگه اینکه از دانشگاه تا خوابگه تنها رفتن خودش دلیلی ست بر دلتنگی......

۲سال روز تولدم خیلی دلم میگیره.....امروز که داره میترکه....بیچاره دلم....از وقتی اومدم اینجا خیلی تودار شدم........خیلی...

تنهایی ادمو تو دار میکنه.....اینقدر میریزی تو خودت که یه روزی مثل امروز احساس میکنی داری میترکی.....................

 

حالا این بغض کی میخاد بترکه خدا میدونه...

 

 

تولدم مبارک....اگه میشد دوس داشتم برا خودم روز تولد ........................بخرم...

واقعا چیزی پیدا نکردم که بنویسم....نمیدونم چرا فکر کنم اینم عوارض همون دلتنگیه....

تازگی ها یه اخلاق دیگه هم پیدا کردم که اونم یا از تنهاییه یا اینکه مال بزرگ شدن..

دیگه هیچ چیز نه خیلی خوشحالم میکنه و نه خیلی نارحتم میکنه و از این بابت خوشحالم که اتفاقی قرار نیست پیش بیاد که خیلی خوشحال بشم....یا مهمتر اینکه چیزی نمیتونه پیش بیاد که  خیلی نارحتم کنه............هیچی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۲۲سالم شد....نه ۲۱ سالم تموم شد....

چه زود داره تموم میشه...

دوس دارم امروز به خدا بگم که خیلی دوسش دارم.................خیلی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 5:19 PM  توسط مصی  | 

تکرار......(یکی دیگه از شعرام)

پر احساس تشویشم          میان شعر بی وزنی

پر ناگفته ی پر درد              میان شعر بی معنی

و او جرم خیانت را              به شعر من روا دارد...

و من اسوده خاطر از ...........تب شعرم......تب عشقم..

پر تکرار و تکرار.....است ...درون شعر او اما................

به من خرده چه میگیرد ............از این دلنامه ی بی تا...

درون شعر او هر دم.....................ردیف  و قافیه پیدا...

درون شعر من اما........................صدای عشق بی پروا





+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 10:15 AM  توسط مصی  | 

سلام....

دلم خیلی برای بلاگم تنگ شده بود...بی سیستمیه دیگه چیکارش میشه کرد.......تازه میفهمم حکمت راس میگفتا...

خوبید.......یه سریا که دیگه کلا ما رو تحویل نمیگیرن.......اخه چراااااااااااااااااااااا؟

امتحانای میان ترم شروع شده.......کلیم درس رو هم دیگه باد کرده که نمیدونم کی میخاد بخونشون.....................واقعا کی؟

اگه مشکلی پیش نیاد چهارشنبه میام تهران و قراره با یکی از دوستای قدیمیم بریم نمایشگاه الکام.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا الکام چیه ....دیگه خدا میدونه......میفهمیم..حالا بیخیال

چند وقت پیش از طرف دانشگاه ثبت نام کردم رفتم سمینار اقای حلت که اومده بودن شاهین شهر........فکر کنم تالار شیخ بهایی بود اگه اشتبا نکنم.........البته اگه اشتبا نکنم....

کلی به همه بچه ها انرژی مثبت انتقال دادن من که کلی حالم خوب شد......کلی.ی.ی.ی.ی.ی.ی.ی.ی.ی.ی.ی(اینم ریتم جدید نوشتن)

دیگه دیگه اینکه دانشگاهمون هم کادر اکتیوی داره هم بچه های اکتیوی....یه ۱۰ ،۲۰ تا انجمنم داره که دوتاشو ثبت نام کردم ...یکیش انجمن ادبی که بچه های انجمن ادبی ...بچه های فوق العاده باهال و به دور از هر گونه جنسیت گرایی با هم دیگه وارد بحث میشن....و شهر های خودشونو میخونن و من کلیذ لذت میببرم...راستی منم کلی لز شعرامو براشون میخونم.....

انجمن رباتیکم ثبت نام کردیم که البته کسی اونجا زیاد مارو تحویل نمیگیره ...چون ترم یکیم....

خلاصه که دیگه چی چی بگم؟؟؟؟تازه اصفهانیم یاد گرفتم اون روز سر کلاس یه تیکه اصفهانی انداختم همه بهم خندیدن....وااااااااااااااااااااااااااااااااا

فعلا تا برنامه بعد بای که الان خرجم میزنه بالا

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 11:49 AM  توسط مصی  | 

من رفتم اصفهان...

سلام...

اینکه زیاد نمیتونم اپ کنم موضوش اینه که تو این شهر سیستم ندارم....

الانم کافی نت تشیف دارم...بالاخره منم اومدم اصفهان...قسمت بود دیگه....کاریش نمیشه کرد...

الان ۶ روز اصفهونی شدم......البت خسیس نشدم.......ااااا قابل توجه پرسه های عاشقانه.......که گفته اسمشو نگم...دلم خیلی برا نوشتن تنگ شده.....خیلی....برا کامم تنگ شده...نمیدونم چطوری دیگه میشه اپ کرد اما اگه شد حتما باز اپ میکنم......خوبیش اینه که کافی نت نزدیک خوابگامونه....

الانم اتفاقی اینجام.....خیلی اتفاقی....زیاد اتفاقی.....

من سپاهان شهر اصفهونم خوابگاه ای......................بد نیست...

دیگه فعلا برم تا هزینم نرفته بالا.........حامد..احسان...کمال که یخورده دلخور بودم که رفع و رجوع شد(به زبون خودش البت)

جوجو ...سام...علی همه فعلا بای.....حتی امین

یه چی دیگه ام یادم اومد....هفته دیگه تعطیل میرم تهران حتما میامو سر میزنمو اپ میکنم...چهارشنبه تعطیل شد دیگه.......

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 4:58 PM  توسط مصی  | 

سلام....اصفهان..

۲۰ و ۲۱..رفتیم اصفهان...اول از راه اصفهان بگم که پدرمون درومد...گرم ..همشم کویر بود...مام اون روز خو روزه بودیم....خداییش افتضاح بود..اگه مجبور نبودیم  نمیرفتیم که....چون ثبت نام ۲۰ و ۲۱ بود رفتیم...۶ ساعت تو راه بودیم ...پدرمون درومد..البته که بیشتر که پدر پدرم درومد چون اون همش پشت فرمون بود...۸ رسیدیم اصفهان..شهر شلوغیه مثل تهرانم همش دوده.....یه چیز دیگه ..اصفهان چقدر پل داره ..پل های قشنگیم داره ها..از حق نگذریم...

رفتیم کنار ۳۳پل...اون موقع که رفته بودیم ۳۳پل اب داشت.....این سری اصلا رودی در کار نبود...تازه کفشم سیمان کرده بودن....بیسلیقه ها..

افطارو خوردیمو با اصرار من..که خیلی گیر دادم که بریم یه جا احیا.....اخه بابا من احیا ..زیاد نمیاد .یعنی اصلا یادم نمیاد احیایی اومده باشه..خودش میخونه و میخوابه..بابام باهاله

خلاصه رفتیم احیا...یه مسجد بود تو خیابون شیخ صدوق رفتیم اونجا...

یه خانومه..که به جمیع خانومای ترشیده توهین نشه ترشیده بودم.(لازمه توضیح بدم که خودش گفت...یعنی یه بچه پیشش بود گفتم چه نازه بچه خودتونه ..که فهمیدم خانوم اصلا شوهر ندارن..که خودشم گفت که نمیخواستم بیام احیا اخه شانس ندارم ..شوهر میخواست..دیوانه بودا شوهرم شد کار)..بقل ما نشسته بودن...یه کلام اون یارو داشت سخنرانی میکرد دهنمو باز کردم گفتم دانشگاه اصفهان واحد شهرضا قبول شدم....اونم شروع کرد.....البته اینم خودش فوضولی کرد که من گفتما...

خلاصه تا میتونست از اون دانشگاه بد گفت که ۴۵ دیقه راه تا اصفهان ..استاداش نمره نمیدن.....خلاصه از این چرت پرت ها..که بعدن یعنی فردا  فهمیدم طفلی راست میگفتا...

ما رفتیم دانشگاه....اقا لهجه هایی داشتن..البته درس نیست مصخره کنم اما خب خنده دار بود..(دخترای دانشگاه بگو که ترم بالایی هم بودن یه ارایشایی داشتنا که من کپ کردم...اینگار اومده بودن عروسی..ولی همشون چادر سرشون بود من نمیدونم اون چادر چیه و این ارایش دیگه چیه..داشتن خفه میشدن).بعد حالا رفتم تو که مدارکمو بدم دم در که یه اقا پسری تیکشو انداخت که ااا اینا بچه ها ترم اولنا......

دانشگاه بزرگی بود خوابگاهشم ته ته دانشگاش بود...خلاصه رفتم فرم رو گرفتم تا پر کنم...از شرایطش بگم که فقط دیدم نوشته بود چادر الزامیست.....با قرمزم نوشته بود....که یعنی خیلی الزامیست....(بعد فهمیدم چرا چادر سر اون خانوما بود با اون همه ارایش.....دیگه وقتی مجبورشون میکنن اینام داره دیگه..اونام از اون طرف میرن خودشونو خفه میکنن...)

خوابگاهم که تو محیط دانشگاه بودو..من دق میکردم...اخه شهر شهرضا خیلی کوچیکه بعد کلا چیزی که فهمیدم مردم اصفهان زیادی مذهبین......همون احیا هم که رفتیم همشون چادر سرشون بود تنها مانتوییشون من بودم(گاو پیشونی سفید)

خلاصه که اینقدر ادمو نگا میکردن ادم از رو میرفت چه دختر چه پسر..تازه همه هم از اطراف اصفهان بودن واسه ثبت نام ..که خوب براشون شهرضا با شهرشون تفاوتی نداشت تازه بهترم بود اما من نمیتونستم اون شرایطو تحمل کنم...خیلی خیلی خفن بود...بابامم اینو فهمید...بابا دانشجوهای تهران...با بلوز میرن دانشگاه کسی کاری به کارشون نداره..اون وقت اینا میگن چادر...ولم کنید بابا..حوصله دارید....منم که قید دانشگاهو زدم....خنده داره نه......بابا اخه خیلی دیگه خلن این اصفهانیا البته بجز اصفهانیه مورد نظر که ما بهشون ارادت دارماااااااااااااا(شاهین شهر)

تجسم کنید رفتم ساختمون علوم پایه...محوطه رو جدا کرده بودم..محوطه دختران...محوطه پسران.....

تازه یه چی خنده دار دیگه....هر ساختمون دو تا راه پله داشت. ..که روشون تابلو زده بود راه پله ی دختران..راه پله ی پسران....خاک بر سرشون یعنی حالم از این همه داهاتی بازی بهم میخوره..خودشون عقده این...فکر میکنن مردمم مثل خودشونن...منم که دانشگاهو برا بهمن رزرو کردم ...فقط ترخدا برام دعا کنید تکمیل ظرفیت..یه جا خوب درام....که اگه برم اصفهان افسردگی میگیرم با اون فرهنگاشون....

همین کارا رو میکنن بچه هاشون اونجوری زل میزنن به ادم دیگه...از بس محدودا...همون یارو حراست یه جوری به مانتو من نگاه میکرد..منم با پر رویی تمام محلشون ندادم.(من اگه مانتو تنم بود عوضش مثل اونا نیومده بودم عروسی..).برگشتنی که روزه نبودیم اما مردیم واسه یه ذره اب یعنی کویر کویر...تا رسیدیم کاشان که بابا رفت کلی اب معدنی خرید....من تا حالا با ماشین خودمون نرفته بودیم اصفهان.....دیگه هم نمیریم پدرمون درومد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:27 AM  توسط مصی  | 

سزار و پدر خوانده.........سلام

همیشه عاشق دو تا شخصیت بودم پدر خوانده و سزار(چه ربطی به هم

 دارن) چون دو تاشون آدمای محکمی بودن ولی از پدر خوانده بیشتر

همیشه با خودم اینطور فکر می کردم که سزار به دشمنانش رحم کرد

 

آخرشم توسط همونا کشته شد ولی پدر خوانده حتی برادرش رو هم که بش خیانت کرده بود

کشت و همیشه قدرتمند باقی موند

یه بار اینو به یکی از دوستام(از جنس لطیف) گفتم نگام کردو گفت

 فلانی ازت می ترسم

زرشک  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:34 PM  توسط مصی  | 

از تو تمام خیالا و رویاهایی که داری.....!

سلام...

نمیدونم چرا تو یه زمینه (اون چیزی ک تو ذهن خودمه)همیشه اونجوری میشه که نباید بشه....

نمیدونم مقصرش منم یا نه...یا مقصرش دل منه که گیر ادمی مثل من افتاده........یا شایدم مقصرش بعضی ادمان که نمیدونن میخوان چی کار کنن...نمیدونن میخوان چه کسی رو راضی کنن...خودشونو؟اطرافیانشونو؟یا..............اخه خودخواهی تا چه حد.....اخه نامردی تا چه حد تازه بعدشم که بهشون شکایت میکنیم که بابا تو این مدلی..میگن گیر نده....میگن بیخیال....تازه گاهی اوقاتم ..غیب گو میشن .......چون فکر ادمو همونطور که میخوان میخونن......بعد چون یه سری جو سازیا هم وجود داره ادم مجبوره..هیچی نگه...ولی من که اخرشو میدونم.....بله میدونم...

اصلا نمیدونم..نمیخوامم بدونم..که اخرش میخواد چی بشه...فقط دوس ندارم اخرش برسه....نمیخوامم اخرشو حدس بزنم...یا کسی بهم بگه اخرش میخواد چی بشه...فقط میدونم اخرش.......

یه چیزی میخوام بگم....اما نمیتونم بگم چون یکی از مخاطبام بعدا یقمو میگیره....اما تو دلم خیلی سنگینی میکنه....خیلی....یه روز میگمش...

فقط واسه حامد(کوله)....

 اقا حامد....بابا خیلی مردی....افرین...شاید باورت نشه این چند ماه که پست نمیزاشتم....همیشه میومدم و بلاگ تو رو میخوندم....یه جورایی منتظر بودم ببینم چی میشه....همش منتظر بودم یه خبر خوش بشنوم  هر وقت تو پستات مینوشتی که باز نتونستی حرفتو بهش بزنی عصبی میشدم که چقدر طولش میده.....تا شنبه ای که اومدم و دیدم که چی شده....دوتا پست اخرتو با هم خوندم....شوکه شدم......دلم یکم سوخت.....یه جمله ای هم نوشته بودی که(منم میخواستم یه دانشجوی ستاره دار باشم)خیلی قشنگ و با معنی بود........ولی چرا بهت میگم افرین چون نزاشتی حرفت تو دلت بمونه واسه همیشه....جسارتشو داشتی که بری و بهش بگی.....همین کارت یعنی خیلی مردی.....افرین....

ولی فکر کنم از ((*)) کوچیکتر بودیا.....ولی تو عشق این چیزا اهمیت خودشو از دست میده.....اینم میدونم.....مهم گفتن تو بود ..مهم سعی تو بود برا بدست اوردنش مگرنه...قرار نیست همه ی خیالا و رویاهایی که داریم ...بدست بیاریم قراره نهایت سعیمونو برا بدست اوردنشون بکنیم....خوشحالم که گفتی .....همه مثل تو نیستن....

مهم نیست اونی که دوسش داری مال تو باشه مهم اینه که باشه..نفس بکشه و خوشبخت باشه ..پس دعا کن خوشبخت باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 4:15 PM  توسط مصی  | 

.....و دوباره مینویسم....منو دل تنگ و این شیشه ی خیس...

دوس دارم ادمارو بیشتر بشناسم...دوس دارم خودمم بشناسم....

اصلا خوردم به بن بست............

هم تو شناختن خواسته های خودم.....هم بقیه ادما...

همه برام علامت سوال شدن......حتی تو....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:47 AM  توسط مصی  | 

منو دل تنگ و این شیشه ی خیس......مینویسم و فضا........

سلام...Hello

هی تاریخ نوشتن این پستو عقب انداختم....هی عقب انداختم....تا شد امروز....

دوس نداشتم این پستو بنویسم....اما نوشتم...دوس نداشتم بگم دارم میرم...اما باید بگم...

چرا نمیتونم باشم.....یا نمیخام باشم.......خیلی طولانیه....خیلی حرف داره..

اما همین قدر بدونید که فعلا این بلاگ دیگه اپ نمیشه.....بعدش میدونم خیلی سوت و کور میشه..

خیلی دل گیر میشه.....خیلی سرد میشه......(الان بعضیا میگن نیس که تا حالا دلگیر نبود.دیگه میخاد چی بشه....)

امروز داره بارون میاد .....خیلی هوا توپ.....خدا رو شکر..میگن وقتی بارون میاد دعاها براورده 

میشه.....میگن که نه ...خودم تو یه کتابی خوندم که میشه...و بهش هم اعتقاد دارم....

پس هر وقت بارون اومد بیاد منم بیفتیدو واسم دعا کنید...

البته دوباره بر میگردم با همین بلاگ....اما کی برمیگردم....خدا میدونه؟

ولی زود میام....

فقط دوس دارم وقتی برگشتم هیچ کدوم از دوستای خوبم فراموشم نکنن......این منو نارحت میکنه که

ببینم یکی فراموشم کرده......

از معلم مهربونم گرفته.....که یادم نمیره این بلاگو اون برام درس کرد

و اولین پستشم خودش برام گذاشت..نوشته بود:اینم یه وبلاگ برای دوست خوبم..دلم براش تنگ میشه.....Heart Smile

از شکیلای مهربون و کوچولوی خودم که خیلی با معرفت ......چون..... هر وقت هم که من یادش نبودم اما اون یاد من بود ....منو باید ببخش بدونه خیلی دوسش دارم....بهش قول میدم دوباره که اومدم واسه همه ی پستاش اول بشم..

و حکمت عزیز Arabic Veilکه میگه خیلی اشناست اما به نظر من خیلی برام غریبه ست...<یکمم این روزا ازش دلخورم>..دلم برا حکمتم تنگ میشه...

و شاهین شهر بی معرفت که خیلی وقت دیگه بهم سر نمیزنه.... (نمیدونم چرا)ولی ازش متشکرم..بابت همه چیز....و بلاگشو خیلی دوس داشتم.....و خیلی بهش اصرار کردم که اپ  بزاره اما نداشت.....چند روزیم هست ازش خبر ندارم....

و اشنا نیستم....که از ته دلم از خدا میخام حالش خوب بشه....و وقتی من برگشتم دیگه غمی نداشته باشه........(این اخرا هم خیلی با هم درد دل کردیم.....دلم براش تنگ میشه)...

و کوله ی مهربون و صمیمی.........که بلاگش خیلی دوس داشتنیه......چون ساده مینویسه و مث خودمونه....ایشالا پاشم خوب بشه....خوب خوب.. و بابت اسمایل های قشنگی هم که ادرسشو بهم داد ازش متشکرم....و دوس دارم وقتی برگشتم بازم تو کولش جایی برای من باشه..راستی گواهینامشم زودتر بگیره...

و معصومه ی مهربون که هر وقت دوس داره میاد و یه سری به بلاگ من میزنه و اخرشم میگه من خیلی بی معرفتم<بین خودمون باشه خودش از بی معرفتای دنیاست>

و فاطمه جون مهربون خودم..که از دوستای خوب منه....که البته باز با اون ارتباط دارم..

و اخرشم از یکی از دوستای خوبم که عاشق فوتبال و هیچی رو تو دنیا مثل فوتبال دوس نداره.........  اسم بلاگش اخر دنیاست......دوس دارم وقتی بر میگردم دیگه از اخر دنیا ننویسه........

اخر این پست هم اینکه...دلم تنگ میشه..هم واسه تو که داری این پست رو میخونی....هم واسه زمینه ی مشکی بلاگم.........هم واسه صدای گرم ولی خاموش خسرو شکیبایی...

هم واسه بلاگفا که بعضی وقتا از دستش عصبانی میشدم..<اینقدر که اذیتم میکرد>

من دوباره بر میگردم...شاید تا اولای تابستون یا شایدم اخرای تابستون..اما اگر تا اخر تابستون نیومدم...احتمالا عمرم تموم شده<اینو گفتم که بدونید میام.....>

راستی واسه تویی که تا یکی میگه خداحافظ میری و از تو بلاگت لینکش رو حذف میکنی....دوس ندارم لینک منو حذف کنیا......دلخور میشم .....چون دوباره میخام بیام....و بنویسم...(بنویسم:منو دل تنگ و این شیشه ی خیس ...مینویسم و فضا مینویسم دو دیوار و چندین گنجشک)

اینم برای یکی مثل همه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:18 PM  توسط مصی  | 

یکی دیگه از شعر های خودم.....

بیا افسانه ما باشیم....!

من ان مجنون دیوانم که روزی بر سر راهی

یه لیلی دید و عاشق شد

بگفتندش که لیلی ات نه بر دارد و نه او رویی

چه باک از برـ رو دارم...دلی عاشق به او دارم

دلم مهرش که می جوید

دمی میلرزد و گوید...

بیا عاشق بمان با من

سماعی را بخان با من

که من فرهاد بی خانم...

یه فرهادم و ان تیشه...

نگاه گرم و دزدانم

دلم غمگین و بیمار است

از ان چشمان شهلایی

تو یوسف هستی و پر ناز

منم کنعان که باز ایی

و شاید من یه صیادم

و تو صید دل انگیزم

و شاید تو یه دریایی

و من رودی که میریزم

نگاه حسرت انگیزت

چنان در قلبم افتاده

که گویی سالیانست و منم بی تو که پاییزم

تب دستان گرمت را ..

نه بر دستم که بر قلبم..

چنان حسی به من افتاد که با ان حس....دلاویزم

من ان حس قشنگت را

درون سینه ام دارم

چشای میشی رنگت را..همیشه در پی ام دارم

کلام اخرم این است...

که عشقم شد یه افسانه....

که همچون لیلی و مجنون....و

یا شیرین و ان فرهاد....

بیا افسانه ساز باشیم...

بیا افسانه ما باشیم...

تو رامین باش...من ویسم

تو چشمم باش و.....من پلکم..

تو اغازی و ....من پایان....

یه پایان پر اغاز...

بیا افسانه ساز باشیم...

بیا افسانه ماباشم.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:5 AM  توسط مصی  | 

یه جمله ی پر معنی از فیلم حسن پنهان من یا حس پنهان بقیه

سلام...

فیلم حس پنهانرو دیدم.....

که من همش بهش میگفتم حسن پنهان....ولی بعد از اینکه تموم شد احساس کردم واقعا حسن پنهان قشنگتر بود.سر و ته فیلم ...

مثل بقیه فیلما.....واسه ادم این سوال پیش میاد که چی.....اخرش چی شد...؟؟؟؟

 

ولی حامد بهداد تو این فیلم یه حرف قشنگ زد....((.همه ی  موجودات بعد از مرگشون فاسد میشن...

اما ادما قبل از مرگشون...))

بعد از اینکه فیلم رو تا اخر نگاه کردم احساس کردم دیدنش به این یه جمله می ارزید......

چرا ما قبل مرگمون فاسد میشیم...؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 7:54 PM  توسط مصی  | 

این اهنگ زیبایی بود که خیلی ازش خوشم اومد.......گذاشتمش تو بلاگ

سلام....

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویایی کوتاهی دعای ترس اقاقی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من ان خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل اوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی.....

مرا دیوانه میخاهی ز خود بیگانه میخاهی

مرا دل باخته چون مجنون...ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی.....ز خود بی خود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر انچه میخاهی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو .....

بکش دل را شهامت کن مرا از  غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از  اقرار گذشت..... اب از سرم دیگر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:1 PM  توسط مصی  | 

راست میگفت...

امروز یه دوستی یه حرفایی بهم زد...که خیلی منو .....تو فکر برد...

یه چیزایی بهم گفت..که اذیت شدم...بعد منم یه اعترافای پیشش کردم که.....خودم تا حالا بهشون شک داشتم....

 

خیلی خوب که من همچین دوستی دارم...که خیلی فهمیده است... و خیلی ادم بزرگیه.

شاید خودش این پست رو نخونه...اما به نظرم...حرفای اون امروز ...راه زندگیمو عوض کرد..

و یه رنگی که فعلا نمیدونم چه رنگیه به زندگیم داد...

از همه ی حرفهایی که زد...همشون پر معنا بود...اما..

یه جمله ای گفت که.....تو دلم موند....و یدفعه احساس کردم همیشه جای خالیش...تو زندگیمون احساس میشه...

گفت:اون واقعا لایق یه عشق پاک بود

نمیدونم اون  کیه...فقط میدونم...لایق عشق پاک...همین

این جملش ..... منو تکون داد

و عشق محال...راست میگه.......بعضی عشقا.....محالن...

دوست ندارم خودش این پستو هیچ وقت بخونه....اما....امروز تو شخصیتش...یه چیزی دیدم....

یه ادم فوق العاده.....یه ادم....نمیدونم چطوری بگم....

یه ادمی که خیلی محکم....ولی حرفاش واقعا اذیتم کرد.....البته واسه من لازم بود...

و عشق پاک.....و عشق پاک......

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 3:12 PM  توسط مصی  | 

شب من.....صبحی ندارد............

سنکین شد ای دل.......... دل من..

بار گناه من و تو...

صبح شد اما...........نشد صبح

شام سیاه من و تو...

 ..........

چه افتاد ای سپهر لاجوردی که امشب چون دگر شبها نگردی.........مگر درد دل من راه بسته.....

ولی....

مرا بنگر چه غمگین داری ای شب.........

ندارم دین اگر دین داری ای شب........

شبا امشب جوانمردی بیاموز......

مرا یا زود کش یا زود شو روز...

نه این شب سر افتاب ندارد..........یا شاید برای من نداره...

 

خسته شدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:49 AM  توسط مصی  | 

اینم واسه 23 اذر.....دو روز گذشت...

سلام....

امروز اولین برف زمستونی اومد.....البته هنوز که پاییزه....ولی خب برف اومد.....دیگه....

برف هم نشونه ی زمستونه........یعنی فکر کنم ما ادما برف تو تابستونم بیاد ..میگیم زمستون شد...

خب نشونه ی زمستون همینه دیگه.....

تازه از خواب بیدار شده بودم که.....صدای لا اله الله........شنیدم.....یکی تو همسایگی ما مرد...

دلم لرزید.....فکر کنم  جناب حضرت عزرائیل..همین دورو براست....نیاد منم ببره...

منم ترسو....البته کیه که از مردن نترسه.....من که میترسم.(اخه این مرگ جوون و پیر که نمیشناسه....... و برای مردن ـ  فقط زنده بودن و نفس کشیدن کافیست ).......رفتم دم پنجره  دیدم تو تابوت و دارن میبرنش....

چنتا...خانوم و اقا هم با لباس سیاه و چشمای گریون....پشت تابوت بودن.....و داشتن نگاه اونی میکردن که داشت از این خاک میرفت....

مردن تو این دنیا.....مثل طلوعی پس از غروبی خاکیه

خدابیامرزش...

امروز من باید برم واسه یکی از بچه ها که ازم خواسته ثبت نام کنکورش رو انجام بدم......میگه زیاد وارد نیست به این ثبت نامای اینترنتی....ولی من که تبحر خواسی دارم...

ساعت ۱۰:۳۰باهاش قرار دارم...تو کافی نت...اگه خودم اسکنر داشتم با سیستم خودم ثبت نامش میکردم...ولی خب دیگه....حالا ۳۰دقیقه فرصت دارم تا پستمو کامل کنم..و بعد برم

تازه هنوز صبحانه هم نخوردم...وااااااااااااااااااااای گرسنمه ها....

تازه از یه نفرم خبر ندارم......که دلم براش تنگ شده.....عجب دلی داریم ما ادما...چه زود واسه همه تنگ میشه....شایدم اون ادم داره به من انرژی میده...که من دلم براش تنگ شده...

اخه طبق قوانین فیزیک....ادمابرای هم انرژی میفرستن......من به شما.....شما به من.....یعنی مثلا وقتی دلمون واسه یکی تنگ میشه مطمعن باشیم.....اون یکی هم دلش واسه ما تنگ شده یا دست کم داره به ما فکر میکنه....

البته دختر وپسر نداره ها.. . همه ی ـ همه ی ادمای روی کره ی زمین....مثلا گاهی وقتا از کنار بعضی از ادما رد میشیم.....بعد یه حس خوب نسبت بهش پیدا میکنیم....اون حس خوب رو هون ادم واسه ما فرستاده.......

و کلا قانون جذب دیگه.....که انیشتن ثابتش کرده.....و همه قبولش دارن...

من که به این قانون اعتقاد دارم شدید.....

و خلاصه اینکه....از بحث قانون جذب بیایم بیرون....هوا امروز خیلی قشنگه.....البته هوای زمستون همیشه قشنگه....

بخار روی شیشه.......که بعدم ما روش یه چیزایی مینویسیم.......یا میکشیم.....

چقدر قشنگه...من خودم همیشه بچه که بودم روش یه شکلک خندون میکشیدم...

اها........ بیشتر وقتام روش مینوشتم دو..دو..تا......۴تا

البته به زبون ریاضی مینوشتما....

شما رو شیشه ی بخار کرده چی مینوشتین؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 10:18 AM  توسط مصی  | 

این یه تصادف بود....که شد یه اتفاق قشنگ....فقط کاش ۱ ماه دیگه این اتفاق می افتاد........

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 2:0 PM  توسط مصی 

.........................................

باز غروبی نزدیک........باز زمزمه ای دور......این غروب چه دارد که من شیفته اش هستم.....این پاییز چه

دارد که من عاشقش شدم.........این باران چه داشت که..............من لرزیدم......از شوق لرزدم......

ابرهای دلگیر.......صدای اسمان..........و بعد از ان نم نم ...باران......بوی تر شدن پی در

پی..............بوی نم....عجب حس زیبایی دارد این نم و این تر شدن........

کاش باران بیاید........کاش پاییز ۶ ماه بود.......نمیدانم چرا گفتم شش ماه .........شش ماه کم است کاش همیشه پاییز بود....

به قول استاد فیزیک...........همواره!!!!!!!........پاییز بود

باران را دوست دارم....

باید باران بیاید.........نه چرا گفتم باید.......من بایدها را دوست ندارم......اجبار را دوست ندارم....

ولی باران بیاید.........

دلم میگیرد از این ابرهایی....که اسمان زیبایم را میپوشانند...........اما فکر باران بعد از ابر عاشقم میکند.......پس ابرها را هم دوست دارم........

عجب استدلالی کردم........اما نه فکر باران بعد از ابر را بیشتر دوست دارم.........کتاب سهراب را دوست دارم......نوشته های شریعتی مرا دگرگون میکند........گویی روی خاک...تنها هستم........و غریب

و زندگی انیشتن مرا شیفته میکند...........چه اهنگ موزونی...زیر نوای ویالون البرت موجود بود............که حتی در ان لحظه....تمام فکرش فیزیک بود.......و جذب......و جذب.....

جدیدا به سرم زده زندگی نیوتن را هم بخوانم..........که خواهم خواند....

ادمهای تنها و سخت را دوست دارم...

خودم هم ادم تنهایی هستم........این را از کودکیم مادرم به یاد دارد......که زیاد با بچه های هم سنم قاطی نمیشدم........من که یادم نیست.....

امروز هم با تمام لبخندها.....با تمام....ادم ها..........با تمام.....سختی ها تنها هستم.....که این تنهایی را در درون خودم...حل کرده ام.....و عاشقش هستم.....افسرده نیستم......اما تنها هستم...

همیشه میخندم.....و با انرژی هستم......اما تنها هستم.........همیشه دوستانم.....زیاد هستند اما........تنها هستم....کسی نمیتواند.....و نتوانسته وارد این تنهایی زیبایم شود.....

چون من اجازه نمیدم......کسی وارد این حریمم شود.....و من نمیزارم کسی به تنهایی عمیقم پی ببرد............چون برای بدست اوردنش...ریاضت کشیدم.......

و سختی ها را تحمل کرده ام........و اگر در غوغایی از توهمات باشم........باز در درون تنهایم.....و کسی از درونم ...با خبر نیست...........البته.......باز یادم رفت که من تنهایم...اما با عظمت بزرگم تنهایم..............

عجب کلمه ای شد

عظمت بزرگ

شاید اگر خانوم قریشی بود...میگفت:این کلمه اشتباه است......چون عظمت خودش پر است از بزرگی.........دیگر عظمت بزرگت چیست؟؟؟؟

و حتما خانوم قریشی میگفت:کلمه ات ایراد دارد...اما نه...من دوست دارم با خدایم...بدون دستور زبان فارسی..........و بدون این علم حسابگر مصلحت اندیش.....سخن بگویم......اصلا دوست دارم سخنم پر باشد از ایراد.....خدا که ایراد ها را نمیبیند.......اخر خدا مثل ما کوچک نیست......

ما کوچکیم و تاب....نداریم.......خدا نه...

اری دوست دارم با خدا بدون هیچ حدی سخن بگویم......دوست دارم مثل بچگی هایم که اگر نمره ی  بدی میگرفتم.....و با خدا قهر میکردم باز هم اگر پیش امد با خدا قهر کنم......

چه کسی میتواند بگوید من کفر میگویم.........نه هیچ کس حق ندارد.......مرا کافر بخواند.....

هیچ کس.....

اری من با خدایم قهر میکنم......و حتی گاهی اوقات از دستش گریه میکنم....

اما.....در تمام ان لحظات هم......دوستش دارم...و عاشقانه میپرستمش

هر کس بگوید من کافرم............من او را کافر میخانم.....اری او کافر است.....

عجب با کلمات بازی میکنم.....

عجب....

لب پنجره میروم......تا ادامه ی پست را بنویسم.......شب است......ستاره ها را میبینم....

*        .        *         .         *

*                  .           *            .                    *

                      *         .               *          .          *            

چه زیبایند از دور......چه زشتند از نزدیک....

چه با اطمینان من حرف میزنم......و چه زود باور کردم که درست دیدم....چه ادم جالبی هستم من....خودم نظر میدهم و خودم هم محاکمنه میکنم

................................

ولی بدون ترس سخن میگویم......ترسی از انتقاد...ندارم......اما من ان زشتی ستاره ها را هم دوست دارم......البته اگر از نزدیک زشت باشند......!!!!!!!

یاد شعر فروغ افتادم.......

ای ستاره ها مگر شما هم اگهید...

از دورویی و جفای ساکنان خاک....

که این چنین به قلب اسمان نهان شدید

ای ستاره ها...... ستاره های خوب و پاک

به قول دکتر گویا سرشته مرا با شعر سرشته اند............عجب جمله ای شد ...خانوم قریشی عزیز ...نیستی تا ببینی شاگردت....چه بی پروا دستور زبانت را به بازی گرفته......نکند با این حرفها مدیون تو و انچه یادم دادی شوم........؟؟؟؟

پس چرا خود را مدیون میکنم.....البته من همیشه مدیون شما هستم...

به خاطر چیز هایی که بلدم........ و چیز هایی که بلد نیستم..... (منظورم  چیز هاییست که تو یادم دادی و من .....در اموختنش کوتاهی کردم.....)

من تمام معلم های ادبیاتم را دوست دارم.........مخصوصا معلمی که......برای همیشه......از این خاک رفت.........یاد خانوم اقایی عزیز.....

که زنگهای ادبیاتم با تو بهترین زنگهای زندگیم بود......

یادت بخیر خانوم اقایی.....یادت از بین تمام شعر هایی که یادم دادی بخیر.....یادت از بین تمام نصیحت

 هایی که در حقم کردی بخیر.......یادت بخیر که میگفتی.....معصوم.....تو لوسی........ولی خانوم

 اقایی.....کاش بودی تا ببینی این معصوم لوس...بزرگ شده.....سخت شده.....و پر طاقت شده........

یاد ان شعری که در دفترم نوشتی با ان خط گیرا بخیر.........و هنوز به دیوار اتاقم دارمش............ولی بی

 قاب.....

ان شعر همیشه یادی از یاد تو میکند

نمیدانم چه شد که پستم ختم شد به یاد تو........

روحت شاد

که طلوع کردی بعد از غروبی خاکی.......

اینم همون شعری که برای من نوشتی و گفتی دوستت دارم.....

دلم جز مهر مهرویان....طریقی بر نمیگیرد

ز هر در میدهم پندش ولیکن در نمیگیرد....

چه خوش صید دلم کردی....بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد....

   

                     

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 1:39 PM  توسط مصی  |