تبليغاتX
مینویسم و فضا
سلام...

اینکه زیاد نمیتونم اپ کنم موضوش اینه که تو این شهر سیستم ندارم....

الانم کافی نت تشیف دارم...بالاخره منم اومدم اصفهان...قسمت بود دیگه....کاریش نمیشه کرد...

الان ۶ روز اصفهونی شدم......البت خسیس نشدم.......ااااا قابل توجه پرسه های عاشقانه.......که گفته اسمشو نگم...دلم خیلی برا نوشتن تنگ شده.....خیلی....برا کامم تنگ شده...نمیدونم چطوری دیگه میشه اپ کرد اما اگه شد حتما باز اپ میکنم......خوبیش اینه که کافی نت نزدیک خوابگامونه....

الانم اتفاقی اینجام.....خیلی اتفاقی....زیاد اتفاقی.....

من سپاهان شهر اصفهونم خوابگاه ای......................بد نیست...

دیگه فعلا برم تا هزینم نرفته بالا.........حامد..احسان...کمال که یخورده دلخور بودم که رفع و رجوع شد(به زبون خودش البت)

جوجو ...سام...علی همه فعلا بای.....حتی امین

یه چی دیگه ام یادم اومد....هفته دیگه تعطیل میرم تهران حتما میامو سر میزنمو اپ میکنم...چهارشنبه تعطیل شد دیگه.......

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 4:58 PM توسط مصی |


سلام....اصفهان..

۲۰ و ۲۱..رفتیم اصفهان...اول از راه اصفهان بگم که پدرمون درومد...گرم ..همشم کویر بود...مام اون روز خو روزه بودیم....خداییش افتضاح بود..اگه مجبور نبودیم  نمیرفتیم که....چون ثبت نام ۲۰ و ۲۱ بود رفتیم...۶ ساعت تو راه بودیم ...پدرمون درومد..البته که بیشتر که پدر پدرم درومد چون اون همش پشت فرمون بود...۸ رسیدیم اصفهان..شهر شلوغیه مثل تهرانم همش دوده.....یه چیز دیگه ..اصفهان چقدر پل داره ..پل های قشنگیم داره ها..از حق نگذریم...

رفتیم کنار ۳۳پل...اون موقع که رفته بودیم ۳۳پل اب داشت.....این سری اصلا رودی در کار نبود...تازه کفشم سیمان کرده بودن....بیسلیقه ها..

افطارو خوردیمو با اصرار من..که خیلی گیر دادم که بریم یه جا احیا.....اخه بابا من احیا ..زیاد نمیاد .یعنی اصلا یادم نمیاد احیایی اومده باشه..خودش میخونه و میخوابه..بابام باهاله

خلاصه رفتیم احیا...یه مسجد بود تو خیابون شیخ صدوق رفتیم اونجا...

یه خانومه..که به جمیع خانومای ترشیده توهین نشه ترشیده بودم.(لازمه توضیح بدم که خودش گفت...یعنی یه بچه پیشش بود گفتم چه نازه بچه خودتونه ..که فهمیدم خانوم اصلا شوهر ندارن..که خودشم گفت که نمیخواستم بیام احیا اخه شانس ندارم ..شوهر میخواست..دیوانه بودا شوهرم شد کار)..بقل ما نشسته بودن...یه کلام اون یارو داشت سخنرانی میکرد دهنمو باز کردم گفتم دانشگاه اصفهان واحد شهرضا قبول شدم....اونم شروع کرد.....البته اینم خودش فوضولی کرد که من گفتما...

خلاصه تا میتونست از اون دانشگاه بد گفت که ۴۵ دیقه راه تا اصفهان ..استاداش نمره نمیدن.....خلاصه از این چرت پرت ها..که بعدن یعنی فردا  فهمیدم طفلی راست میگفتا...

ما رفتیم دانشگاه....اقا لهجه هایی داشتن..البته درس نیست مصخره کنم اما خب خنده دار بود..(دخترای دانشگاه بگو که ترم بالایی هم بودن یه ارایشایی داشتنا که من کپ کردم...اینگار اومده بودن عروسی..ولی همشون چادر سرشون بود من نمیدونم اون چادر چیه و این ارایش دیگه چیه..داشتن خفه میشدن).بعد حالا رفتم تو که مدارکمو بدم دم در که یه اقا پسری تیکشو انداخت که ااا اینا بچه ها ترم اولنا......

دانشگاه بزرگی بود خوابگاهشم ته ته دانشگاش بود...خلاصه رفتم فرم رو گرفتم تا پر کنم...از شرایطش بگم که فقط دیدم نوشته بود چادر الزامیست.....با قرمزم نوشته بود....که یعنی خیلی الزامیست....(بعد فهمیدم چرا چادر سر اون خانوما بود با اون همه ارایش.....دیگه وقتی مجبورشون میکنن اینام داره دیگه..اونام از اون طرف میرن خودشونو خفه میکنن...)

خوابگاهم که تو محیط دانشگاه بودو..من دق میکردم...اخه شهر شهرضا خیلی کوچیکه بعد کلا چیزی که فهمیدم مردم اصفهان زیادی مذهبین......همون احیا هم که رفتیم همشون چادر سرشون بود تنها مانتوییشون من بودم(گاو پیشونی سفید)

خلاصه که اینقدر ادمو نگا میکردن ادم از رو میرفت چه دختر چه پسر..تازه همه هم از اطراف اصفهان بودن واسه ثبت نام ..که خوب براشون شهرضا با شهرشون تفاوتی نداشت تازه بهترم بود اما من نمیتونستم اون شرایطو تحمل کنم...خیلی خیلی خفن بود...بابامم اینو فهمید...بابا دانشجوهای تهران...با بلوز میرن دانشگاه کسی کاری به کارشون نداره..اون وقت اینا میگن چادر...ولم کنید بابا..حوصله دارید....منم که قید دانشگاهو زدم....خنده داره نه......بابا اخه خیلی دیگه خلن این اصفهانیا البته بجز اصفهانیه مورد نظر که ما بهشون ارادت دارماااااااااااااا(شاهین شهر)

تجسم کنید رفتم ساختمون علوم پایه...محوطه رو جدا کرده بودم..محوطه دختران...محوطه پسران.....

تازه یه چی خنده دار دیگه....هر ساختمون دو تا راه پله داشت. ..که روشون تابلو زده بود راه پله ی دختران..راه پله ی پسران....خاک بر سرشون یعنی حالم از این همه داهاتی بازی بهم میخوره..خودشون عقده این...فکر میکنن مردمم مثل خودشونن...منم که دانشگاهو برا بهمن رزرو کردم ...فقط ترخدا برام دعا کنید تکمیل ظرفیت..یه جا خوب درام....که اگه برم اصفهان افسردگی میگیرم با اون فرهنگاشون....

همین کارا رو میکنن بچه هاشون اونجوری زل میزنن به ادم دیگه...از بس محدودا...همون یارو حراست یه جوری به مانتو من نگاه میکرد..منم با پر رویی تمام محلشون ندادم.(من اگه مانتو تنم بود عوضش مثل اونا نیومده بودم عروسی..).برگشتنی که روزه نبودیم اما مردیم واسه یه ذره اب یعنی کویر کویر...تا رسیدیم کاشان که بابا رفت کلی اب معدنی خرید....من تا حالا با ماشین خودمون نرفته بودیم اصفهان.....دیگه هم نمیریم پدرمون درومد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:27 AM توسط مصی |



امشب این داداش بزرگه داشت اوتوکد یادم میداد که با هم دعوامون شد.chatterbox...خنده داره نه....اخه رشتش

عمران بود ....البته پشت کنکوره کاردانی به کارشناسیش مونده ها....ولی خب دیگه همون فوق

دیپلمشم بسه واسه ااینکه هی بزنه تو سر من....خوبه حالا 4 سال ازم بزرگتره...این همه برام کلاس

میزاره...اینقدر سره این نقشه کشیدن بهم گفت خنگی...واقعا یه لحظه احساس کردم  زیادی

خنگم....رفتم به مامانم گفتم مامان من خنگم...مامان هم خندید گفت ...وا چرا چرت پرت میگی.....خب

سخته دیگه ....بعد منم خب قبول دارم بد حرف زدم ..بابا اخه اون 2 سال دانشگاه درسشو خونده توقع

داره من یه روزه بشم ارشیتکت....خب نمیشم که..تازه اون هنرستانم کلی نقشه کشیده..خلاصه که

زدیم به تاپ و توپ هم....منم برگشتم گفتم اصلا نمیخام تو یادم بدی اونم برگشت گفت باشه...برو 40 تا

کتاب بخر وقتی یاد نگرفتی اومدی سراغم بهت میگم....خلاصه که دعوامون شد....منم گفتم 2 تا از

دوستام معماری میخونن میگم یادم بدن ..اونم گفت اره یادت میدن....حالا کی روش میشه به اونا بگه

بیاین به من کد یاد بدین..کلافه.عجب....میگن بعضی وقتا باید پاچه خاری کرد راس میگنا....من بلد نبودم...حالا

چه کار کنم با این نرم افزار اوتوکد........منو ...اوتوکد...حالا من موندم مو این نرم افزار اوتو کد....

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:50 AM توسط مصی |


همیشه عاشق دو تا شخصیت بودم پدر خوانده و سزار(چه ربطی به هم

 دارن) چون دو تاشون آدمای محکمی بودن ولی از پدر خوانده بیشتر

همیشه با خودم اینطور فکر می کردم که سزار به دشمنانش رحم کرد

 

آخرشم توسط همونا کشته شد ولی پدر خوانده حتی برادرش رو هم که بش خیانت کرده بود

کشت و همیشه قدرتمند باقی موند

یه بار اینو به یکی از دوستام(از جنس لطیف) گفتم نگام کردو گفت

 فلانی ازت می ترسم

زرشک  

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:34 PM توسط مصی |


سلام...

نمیدونم چرا تو یه زمینه (اون چیزی ک تو ذهن خودمه)همیشه اونجوری میشه که نباید بشه....

نمیدونم مقصرش منم یا نه...یا مقصرش دل منه که گیر ادمی مثل من افتاده........یا شایدم مقصرش بعضی ادمان که نمیدونن میخوان چی کار کنن...نمیدونن میخوان چه کسی رو راضی کنن...خودشونو؟اطرافیانشونو؟یا..............اخه خودخواهی تا چه حد.....اخه نامردی تا چه حد تازه بعدشم که بهشون شکایت میکنیم که بابا تو این مدلی..میگن گیر نده....میگن بیخیال....تازه گاهی اوقاتم ..غیب گو میشن .......چون فکر ادمو همونطور که میخوان میخونن......بعد چون یه سری جو سازیا هم وجود داره ادم مجبوره..هیچی نگه...ولی من که اخرشو میدونم.....بله میدونم...

اصلا نمیدونم..نمیخوامم بدونم..که اخرش میخواد چی بشه...فقط دوس ندارم اخرش برسه....نمیخوامم اخرشو حدس بزنم...یا کسی بهم بگه اخرش میخواد چی بشه...فقط میدونم اخرش.......

یه چیزی میخوام بگم....اما نمیتونم بگم چون یکی از مخاطبام بعدا یقمو میگیره....اما تو دلم خیلی سنگینی میکنه....خیلی....یه روز میگمش...

فقط واسه حامد(کوله)....

 اقا حامد....بابا خیلی مردی....افرین...شاید باورت نشه این چند ماه که پست نمیزاشتم....همیشه میومدم و بلاگ تو رو میخوندم....یه جورایی منتظر بودم ببینم چی میشه....همش منتظر بودم یه خبر خوش بشنوم  هر وقت تو پستات مینوشتی که باز نتونستی حرفتو بهش بزنی عصبی میشدم که چقدر طولش میده.....تا شنبه ای که اومدم و دیدم که چی شده....دوتا پست اخرتو با هم خوندم....شوکه شدم......دلم یکم سوخت.....یه جمله ای هم نوشته بودی که(منم میخواستم یه دانشجوی ستاره دار باشم)خیلی قشنگ و با معنی بود........ولی چرا بهت میگم افرین چون نزاشتی حرفت تو دلت بمونه واسه همیشه....جسارتشو داشتی که بری و بهش بگی.....همین کارت یعنی خیلی مردی.....افرین....

ولی فکر کنم از ((*)) کوچیکتر بودیا.....ولی تو عشق این چیزا اهمیت خودشو از دست میده.....اینم میدونم.....مهم گفتن تو بود ..مهم سعی تو بود برا بدست اوردنش مگرنه...قرار نیست همه ی خیالا و رویاهایی که داریم ...بدست بیاریم قراره نهایت سعیمونو برا بدست اوردنشون بکنیم....خوشحالم که گفتی .....همه مثل تو نیستن....

مهم نیست اونی که دوسش داری مال تو باشه مهم اینه که باشه..نفس بکشه و خوشبخت باشه ..پس دعا کن خوشبخت باشه

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 4:15 PM توسط مصی |


دوس دارم ادمارو بیشتر بشناسم...دوس دارم خودمم بشناسم....

اصلا خوردم به بن بست............

هم تو شناختن خواسته های خودم.....هم بقیه ادما...

همه برام علامت سوال شدن......حتی تو....

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:47 AM توسط مصی |


سلام...Hello

هی تاریخ نوشتن این پستو عقب انداختم....هی عقب انداختم....تا شد امروز....

دوس نداشتم این پستو بنویسم....اما نوشتم...دوس نداشتم بگم دارم میرم...اما باید بگم...

چرا نمیتونم باشم.....یا نمیخام باشم.......خیلی طولانیه....خیلی حرف داره..

اما همین قدر بدونید که فعلا این بلاگ دیگه اپ نمیشه.....بعدش میدونم خیلی سوت و کور میشه..

خیلی دل گیر میشه.....خیلی سرد میشه......(الان بعضیا میگن نیس که تا حالا دلگیر نبود.دیگه میخاد چی بشه....)

امروز داره بارون میاد .....خیلی هوا توپ.....خدا رو شکر..میگن وقتی بارون میاد دعاها براورده 

میشه.....میگن که نه ...خودم تو یه کتابی خوندم که میشه...و بهش هم اعتقاد دارم....

پس هر وقت بارون اومد بیاد منم بیفتیدو واسم دعا کنید...

البته دوباره بر میگردم با همین بلاگ....اما کی برمیگردم....خدا میدونه؟

ولی زود میام....

فقط دوس دارم وقتی برگشتم هیچ کدوم از دوستای خوبم فراموشم نکنن......این منو نارحت میکنه که

ببینم یکی فراموشم کرده......

از معلم مهربونم گرفته.....که یادم نمیره این بلاگو اون برام درس کرد

و اولین پستشم خودش برام گذاشت..نوشته بود:اینم یه وبلاگ برای دوست خوبم..دلم براش تنگ میشه.....Heart Smile

از شکیلای مهربون و کوچولوی خودم که خیلی با معرفت ......چون..... هر وقت هم که من یادش نبودم اما اون یاد من بود ....منو باید ببخش بدونه خیلی دوسش دارم....بهش قول میدم دوباره که اومدم واسه همه ی پستاش اول بشم..

و حکمت عزیز Arabic Veilکه میگه خیلی اشناست اما به نظر من خیلی برام غریبه ست...<یکمم این روزا ازش دلخورم>..دلم برا حکمتم تنگ میشه...

و شاهین شهر بی معرفت که خیلی وقت دیگه بهم سر نمیزنه.... (نمیدونم چرا)ولی ازش متشکرم..بابت همه چیز....و بلاگشو خیلی دوس داشتم.....و خیلی بهش اصرار کردم که اپ  بزاره اما نداشت.....چند روزیم هست ازش خبر ندارم....

و اشنا نیستم....که از ته دلم از خدا میخام حالش خوب بشه....و وقتی من برگشتم دیگه غمی نداشته باشه........(این اخرا هم خیلی با هم درد دل کردیم.....دلم براش تنگ میشه)...

و کوله ی مهربون و صمیمی.........که بلاگش خیلی دوس داشتنیه......چون ساده مینویسه و مث خودمونه....ایشالا پاشم خوب بشه....خوب خوب.. و بابت اسمایل های قشنگی هم که ادرسشو بهم داد ازش متشکرم....و دوس دارم وقتی برگشتم بازم تو کولش جایی برای من باشه..راستی گواهینامشم زودتر بگیره...

و معصومه ی مهربون که هر وقت دوس داره میاد و یه سری به بلاگ من میزنه و اخرشم میگه من خیلی بی معرفتم<بین خودمون باشه خودش از بی معرفتای دنیاست>

و فاطمه جون مهربون خودم..که از دوستای خوب منه....که البته باز با اون ارتباط دارم..

و اخرشم از یکی از دوستای خوبم که عاشق فوتبال و هیچی رو تو دنیا مثل فوتبال دوس نداره.........  اسم بلاگش اخر دنیاست......دوس دارم وقتی بر میگردم دیگه از اخر دنیا ننویسه........

اخر این پست هم اینکه...دلم تنگ میشه..هم واسه تو که داری این پست رو میخونی....هم واسه زمینه ی مشکی بلاگم.........هم واسه صدای گرم ولی خاموش خسرو شکیبایی...

هم واسه بلاگفا که بعضی وقتا از دستش عصبانی میشدم..<اینقدر که اذیتم میکرد>

من دوباره بر میگردم...شاید تا اولای تابستون یا شایدم اخرای تابستون..اما اگر تا اخر تابستون نیومدم...احتمالا عمرم تموم شده<اینو گفتم که بدونید میام.....>

راستی واسه تویی که تا یکی میگه خداحافظ میری و از تو بلاگت لینکش رو حذف میکنی....دوس ندارم لینک منو حذف کنیا......دلخور میشم .....چون دوباره میخام بیام....و بنویسم...(بنویسم:منو دل تنگ و این شیشه ی خیس ...مینویسم و فضا مینویسم دو دیوار و چندین گنجشک)

اینم برای یکی مثل همه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 1:18 PM توسط مصی |


بیا افسانه ما باشیم....!

من ان مجنون دیوانم که روزی بر سر راهی

یه لیلی دید و عاشق شد

بگفتندش که لیلی ات نه بر دارد و نه او رویی

چه باک از برـ رو دارم...دلی عاشق به او دارم

دلم مهرش که می جوید

دمی میلرزد و گوید...

بیا عاشق بمان با من

سماعی را بخان با من

که من فرهاد بی خانم...

یه فرهادم و ان تیشه...

نگاه گرم و دزدانم

دلم غمگین و بیمار است

از ان چشمان شهلایی

تو یوسف هستی و پر ناز

منم کنعان که باز ایی

و شاید من یه صیادم

و تو صید دل انگیزم

و شاید تو یه دریایی

و من رودی که میریزم

نگاه حسرت انگیزت

چنان در قلبم افتاده

که گویی سالیانست و منم بی تو که پاییزم

تب دستان گرمت را ..

نه بر دستم که بر قلبم..

چنان حسی به من افتاد که با ان حس....دلاویزم

من ان حس قشنگت را

درون سینه ام دارم

چشای میشی رنگت را..همیشه در پی ام دارم

کلام اخرم این است...

که عشقم شد یه افسانه....

که همچون لیلی و مجنون....و

یا شیرین و ان فرهاد....

بیا افسانه ساز باشیم...

بیا افسانه ما باشیم...

تو رامین باش...من ویسم

تو چشمم باش و.....من پلکم..

تو اغازی و ....من پایان....

یه پایان پر اغاز...

بیا افسانه ساز باشیم...

بیا افسانه ماباشم.....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:5 AM توسط مصی |


سلام...

فیلم حس پنهانرو دیدم.....

که من همش بهش میگفتم حسن پنهان....ولی بعد از اینکه تموم شد احساس کردم واقعا حسن پنهان قشنگتر بود.سر و ته فیلم ...

مثل بقیه فیلما.....واسه ادم این سوال پیش میاد که چی.....اخرش چی شد...؟؟؟؟

 

ولی حامد بهداد تو این فیلم یه حرف قشنگ زد....((.همه ی  موجودات بعد از مرگشون فاسد میشن...

اما ادما قبل از مرگشون...))

بعد از اینکه فیلم رو تا اخر نگاه کردم احساس کردم دیدنش به این یه جمله می ارزید......

چرا ما قبل مرگمون فاسد میشیم...؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 7:54 PM توسط مصی |


سلام....

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویایی کوتاهی دعای ترس اقاقی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من ان خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل اوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی.....

مرا دیوانه میخاهی ز خود بیگانه میخاهی

مرا دل باخته چون مجنون...ز من افسانه میخواهی

شدم بیگانه با هستی.....ز خود بی خود تر از مستی

نگاهم کن نگاهم کن شدم هر انچه میخاهی

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست

سلام بر روی ماه تو .....

بکش دل را شهامت کن مرا از  غصه راحت کن

شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر

نمیترسم من از  اقرار گذشت..... اب از سرم دیگر

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:1 PM توسط مصی |